سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
125
طب در دوره صفويه ( فارسى )
اسپانيولى بوده و برادرش اسقف اعظم شهر مىباشد . او چند سالى در اروپا سرگردان بود و سپس توانست خود را به جامهء كشيشان دربياورد و از اين راه موفق شد خود را به دربار واتيكان برساند و در آنجا داوطلب مسافرت به ايران گرديد و اين درخواست وى پذيرفته شد . كارو در سال 1180 وارد ايران شد و مسئوليت ادارهء كليساى رشت را كه در آن موقع بلا متصدى بود به عهده گرفت و در آن شهر ادعاى طبابت كرد و حتى توانست پزشك مخصوص حاكم گيلان بشود . او سه سال در رشت ماند ، اما وقتى شنيد كه از رم كشيشى فرستاده شده است تا به رشت بيايد و مسئوليت ادارهء كليسا را به عهده بگيرد ، كليسا و اموال آن را به فروش رساند ، ادعا كرد كه مسلمان شده است و به شيراز رفت تا شايد بتواند نقش پزشك كريمخان زند را ايفاء كند . در سال 1186 اسقف اعظم بغداد گزارش داد كه به اين شخص دستور داده است ايران را ترك كند ، اما او به اين دستور وقعى نگذارد . نامه اسقف اعظم بغداد با اين جملات تمام مىشود : « او از راه طبابت زندگى مىكند ، ولى برطبق گفته تجارى كه از ايران مىآيند كار او موجب آبروريزى است و حتى عدهاى معتقدند كه او اينك يهودى است » . پس از وصول اين نامه امانوئل كارو از صحنهء تاريخ محو مىشود و من برغم جستجوى فراوان موفق نشدم بر پايان ماجراى زندگى او دست بيابم . پزشك انگليسى كه من مطالب اين فصل را با شرح حال او خاتمه مىدهم . شخصيتى به كلى متفاوت داشت . در آن ايام منطقهء خليج فارس از نظر حفظ الصحه شهرت بسيار بدى داشت . نوعى تب مرموز در اين ناحيه به شدت شايع بود و بسيارى از اروپائىها در اثر ابتلاء به اين تب جان خود را از دست داده بودند تا اين كه پزشك مورد بحث ما . دكتر جون پاركر « 64 » از جانب شركت هند شرقى به گمبرون آمد و تصميم گرفت راجع به اين تب تحقيق كرده و علت بالا بودن ميزان تلفات را در گمبرون پيدا كند . دكتر بوئرهاو « 65 » . پزشك شركت هند شرقى هلند معتقد بود كه تب مزبور بر اثر گرماى زياد هوا و انعكاس شديد نور خورشيد روى شنهاى مملو از نمك ساحلى عارض مىگردد . اهالى محل نيز مىگفتند علت ابتلاى به آن فرو رفتن استخوان ماهى مردههائى كه هميشه به مقدار زياد روى ساحل وجود دارند به پا مىباشد . ايوس « 66 » جراح نيروى دريائى سلطنتى انگلستان كه در همان سالها در منطقهء خليج فارس به سر مىبرد اظهار داشت كه اين بيمارى مالاريا است . وقتى مىبينيم كه اين اسم تقريبا در همان ايام ( دقيقا در سال 1167 ) به بيمارى تب ناكى اطلاق گرديد كه تصور مىرفت در اثر دخول سمومى كه از زمين خارج مىشوند به بدن حاصل مىگردد ، متوجه مىشويم كه اين نظريه چقدر با اعتقادات مردم ناحيهء بندرعباس در مورد ابتلاى به آن مطابقت دارد ، و وقتى مىبينيم كه ايوس مىگويد اين بيمارى با كنين درمان
--> ( 64 ) - Dr . John Parker ( 65 ) - Dr . Boer Haave ( 66 ) - Sur . Ives